سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
زندگی بهاری
زندگی بهاری
قالب وبلاگ
   1   2   3   4   5   >>   >


مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد. شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون  استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!



 


 



[ جمعه 6/8/90 ] [ 12:7 عصر ] [ صدیقه اصلانی ] [ نظرات () ]
   1   2   3   4   5   >>   >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
آرشیو مطالب
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 1
کل بازدیدها: 1134


mouse code

کد ماوس

فال امروز